تبليغاتX
ஜღஜ شب نقره ای ஜღஜ

ஜღஜ شب نقره ای ஜღஜ

عشــــــــــــق ، بزرگتـــــــــریـــــــــن دروغـــــــــــ دنــــــــــیاســــــــــت .

پست ثابت 1

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

    دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 21:2 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

پست ثابت 2

دوستای خوبم سلام 

 نظر یادتون نره

لطفا نظر خصوصی نگذارید ، چون اگر نظراتتون خصوصی باشه واسه لینک کردن و امدن به وبلاگتون عذر میخوام.

                پروفایلمم فعال هست

دوستای خوبم ، در صورت تمایل به تبادل لینک ، وبلاگمو به اسم شب نقره ای بلینکید.

در اولین فرصت وبلاگهایی که موافق به تبادل لینک هستند را میلینکم.

ولی باید بگم اگر حضورتون توی وبلاگم کم باشه ، وبلاگتون از توی لینکها حذف میشه.

مرسی از اینکه بهم سر میزنید

 هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد ، حتی تو

 

 آنشرلے هم نشدیم یکے ازمون بپرسہ آنہ! تکرار غریبانہ روزهایت چگونہ گذشت؟ !


[ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ 15:44 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

به نام تو ...


هر چه با احساس باشم به احساس تو نمیرسم

هر چه این دست و آن دست کنم به پای تو نمیرسم

چه کسی میداند در قلبم چه غوغاییست
چه کسی میداند در دنیای من چه میگذرد؟
هیچکس حال مرا ندارد ، هیچکس احساس مرا ندارد ،
گاهی فکر میکنم تنها منم که عاشقم ، گاهی فکر میکنم تنها منم که دیوانه ام
کافیست لحظه ای را در کنارت باشم ، آن لحظه برایم به معنای یک زندگیست
تو معنا داده ای به زندگی ام ، پرواز دادی به بالهای خسته ام ، تو مرا نجات دادی  ، به من نفس دادی، دستهایم را گرفتی ، عاشقی را به من یاد دادی ، به من شوق پرواز دادی، لبخند به لبانم هدیه دادی ، تو به من همه چیز دادی و اینگونه من صاحب دنیا شدم و دنیای من شدی تو….
از این احساس بیرون نمی آیم ، وقتی با توام تا ابد از دلت بیرون نمی آیم ، چه جایی بهتر از قلب تو ، عشق را خلاصه میکنم در نگاه مهربان تو…
کاش این فصلهای با تو بودن هیچگاه نمیگذشت ، کاش هیچ برگ سبزی بر زمین نمینشست ، کاش همیشه روزگارمان مثل این روزها بود ، کاش پرنده عشقمان همیشه در حال پرواز بود، نه قفسی بود تا اسیر شود آن پرنده ، نه سرنوشت تلخی بود تا رو کند برگ برنده….
همیشه دلم میخواهد در یک سکوت عاشقانه ، با آرامش در آغوش تو باشم ، همیشه دلم میخواهد به هیچ چیز جز در کنار تو بودن فکر نکنم ، تنها حس کنم گرمای وجودت را ، بشنوم صدای مهربان تپشهای قلبت را ….
نه ببینم ابرهای سیاه را ، نه بپوشانم یک دل کبود را ، نه در خواب روم ، نه در فکر گرگها روم!
هر چه به گذشته بازگردم چیزی را به یاد نمی آورم ، هر چه به روزهای با تو بودن فکر کنم همه را مثل خاطره در دلم نگه میدارم ، تا خاطره های با تو بودن شود سر برگ روزهای زندگی ام تا همیشه به نام تو بنویسم شعر زندگی را….

[ شنبه 1391/02/23 ] [ 19:51 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

راز دلهایمان




گفتی دوستت دارم و دلم لرزید
گفتم به عشق تو زنده هستم و دلت راز دلم را فهمید
گفتی مال توام ، گفتم بدجور گرفتار توام
بگو از احساست تا بگویم از لحظه های عاشقی مان
بگو از حال و هوای قلبت تا بگویم از خاطره های شیرینمان
گفتی همیشه به یاد توام ، گفتم هنوز هم خیره به عکسهای توام
گفتی سحر شده و هنوز به عشقت بیدارم ، گفتم از سر شب تا حالا از دلتنگی ات بیمارم
بگو از آن حرفهای عاشقانه ات تا بگویم که آرامم ، تا بگویم به هوای بودنت است خوشحالم
گفتی نفسهایم عطر حضور تو را میدهد ، گفتم که قلبم به عشق در کنار تو بودن همچنان میتپد
گفتم یار توام ، همیشه و همه جا در کنار توام ، گفتی یاد توام ، اگر هم نباشی باز هم درگیر انتظار به تو رسیدنم
گفتی می آیم فردا ، گفتم میمیرم تا فردا ، طاقت ندارم حالا بیا در کنارم ، من آن آغوش گرمت را میخواهم ….
تو را تا ابد اینجا میخواهم ، که همیشه بمانی ، همیشه همینجا دستان مرا بخواهی
که بگیری دستانم را ، بفشاری هر دوی آن را ، بگویی همیشه میمانی ، هیچگاه غزل رفتن را نمیخوانی
گفتی دوستت دارم و دلم لرزید ، چشمانم جز قطره های اشک در چشمانت چیزی را ندید،هیچکس جز من و تو این راز عاشقانه را نفهمید!
چه کهکشان زیباییست راه نگاه تو ، چه زیباست این دنیای عاشقانه ی تو ،
چه خوشبختم از اینکه تو را دارم ….
اینبار هم تو گفتی دوستم داری و دو تا به نفع تو ، دلم دیوانه شده از دست محبتهای تو!
[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 20:23 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

باور ندارم تو را دارم

روز به روز که میگذرد بیشتر عاشقت میشوم

این لحظه های عاشقانه که میگذرد بیشتر محو عشق بی همتای تو میشوم

کسی نیست مانند تو ، گرچه نمیگردم به دنبال یکی مثل تو،

اما اعتراف میکنم که یار وفاداری نیست در دنیا غیر از تو!

بگذار خیره شوم به چشمهای زیبای تو ،

نمیبخشم چشمهایم را اگر لحظه ای جز چشمانت خیره شوند به اطراف تو

روز به روز که میگذرد بیشتر قدر روزهایی که گذشته را میدانم ،

لحظه به لحظه با تو غنیمت است ، تمام روزهایی که گذشته مقدس است ،

بگذار تعظیم کنم در برابر عشق پاک تو...

کسی که نمیداند عشق چیست ، تو فهمیدی عاشق واقعی کیست ،

باز هم تکرار میکنم مثل تو در این دنیا نیست!

عزیزم قدر تو را بیشتر از همیشه میدانم ، همیشه وقتی میبینم تو را،

با تمام وجود دوست داشتن را از چشمانت میخوانم

نجات دادی مرا از زندان غمها ، زمانی که تنها بودم

عاشقانه صدا کردی مرا از آنجا که درگیر سکوت بودم

من که وقتی تو را دیدم مات و مبهوت بودم ، باور نمیکردم تو را به دست آورده ام،

باور نمیکردم  با تو به سرزمین عشق و احساس آمده ام

روز به روز که میگذرد ، مثل امروز ،از دیروز عاشقتر میشوم !

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 20:55 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

اوج احساس عشق


عشق من ، قلبت را فشرده ام در آغوشم

میرویم تا اوج احساس عشق ، تا برسیم به جایی که نبینیم  

هیچ غمی را در سرنوشت

تا برسیم به جایی که من باشم و تمام وجودت ، بیخیال همه چیز،  

باز کن برایم آغوشت

عشق من ، تو را در میان خویش گرفته ام ، من که از آغازش هم عاشق تو بوده ام ،

من که در تمام سختی ها در کنارت بوده ام ،

تو چقدر خوبی که تا اینجا هم از دلت راضی بوده ام...

شب میشود و دلتنگی هایم بیشتر ، چرا نمی رسد فردا ، 

چند قطره اشک هم بیشتر....

فردا برسد و باز تو بیایی ، من تو را ببینم و تو با عشق کنارم بمانی ...

عشق زیبای تو ، من عاشقم ، تمام احساستم به حساب قلب تو

خوب هوای قلبم را داری ، همین را میخواستم از خدا ،

تو چه احساس زیبایی داری ، همین است که همیشه شادم ،

همین است که همیشه با آرامش شبها را میخوابم....

عشق تو اینجاست در قلبم ، قلبی که درگیر است با یادت ،

خودت هم میدانی خیلی وقت است که میخواهمت

عشق من ، سرت را بگذار بر روی شانه هایم ، بگذار سکوت باشد بینمان تا بشنوم صدای نفسهایت،

تا برسم به جایی که در بر بگیرم تمام احساسات زیبایت را...

احساسی از تو ، که با آن به اینجا رسیده ام ،

که من هم مثل تو با احساس شدم و در ساحل دلت امواج مهربانت را  

در میان گرفته ام

با تو همیشه در اوج عشق به سر میبرم ، با تو هر جا که بخواهی میروم ،

با تو عاشقم و همیشه به قلبت عشق میدهم ...

عشق میدهم تا عاشقانه بمانیم ،

تا هر جا رفتیم در آغوش هم ، این شعر را برای هم عاشقانه بخوانیم.....

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 20:43 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

لحظه غروب

لحظه غروب  در کنار دریا تنهای تنها نشسته ام.

حال و هوای غریبی دارم، انگار که چشمانم میخواهند ببارند اما بغض گلویم را می فشارد.
در حسرت طلوعی دوباره ام اما افسوس که برای همیشه غروب کرده ام.
به آن لحظه هایی می اندیشم که در کنار تو بودم و اینک وقتی میبینم تو دیگردر کنارم نیستی دلم بدجور میگیرد.آن لحظه که تو در کنارم بودی رنگ غروب برایم زیباترین لحظه باهم بودنمان بود.
 اما اینک این غروب برایم تلخ ترین لحظه زندگی است.
آن لحظه که خورشید آرام آرام در دل دریای سرخ رنگ فرو می رود و وداع تلخی با من می کند
می ترسم که دیگر خورشید را نبینم ،چه غم انگیز است وقتی که دریای آبی به رنگ سرخ در می آید.
تنها دلخوشی من به رنگ آبی دریا بود ،رنگی که به من آرامش می داد اما این غروب تلخ ، همان یک ذره دلخوشی را نیز از من گرفت.
دیگر بغض گلویم شکست و تا می توانستم گریه کردم، اشک نریختم ، زار و زار گریه کردم.
صدای هق هق گریه هایم در این سکوت تلخ در حالی که همچنان نیمه های خورشید نمایان است و دریا آرام آرام است دلم را بیشتر می سوزاند.
کاش بودی ، کاش در کنارم بودی تا سرم را بر روی شانه های مهربان تو می گذاشتم ، اما اینک تو نیستی و من سرم را معصومانه به تک درخت نخل تکیه داده ام.
این رسمش نبود ، سرنوشت با من چه کردی!دیگر نمیتوانم یک کلام نیز بنویسم
قطره های اشکم نمیگذارند که صفحه کاغذ را ببینم…

[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 20:47 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

تمام هستی من

مگر یادت میگذارد که آرام باشم؟

مگر خاطره هایت میگذارند که بی تو زندگی کنم؟

محال است بی تو بودن ، خیال است با تو پر کشیدن...

مگر یادت میگذارد که فراموشت کنم

کاش اینجا همان آغاز بود ، کاش هیچ آغازی پایان نداشت

گرمای تنت بر روی تنم نشسته،

جای بوسه هایت بر روی گونه ام مانده

از وقتی رفتی صدها بار توبه کردم ،

اما باز هم هوس آغوش گرمت را کردم

من عاشق، محکوم به تنهایی ام !

مگر عشقت میگذارد که بی خیالت شوم؟

مگر تو میگذاری....

شب شد و اشکهایم بیشتر ، دلم هوای تو را کرده ،

باز هم میگویم با همین چشمهای تر:

برگرد که دلم گرفته ،

کجایی که یک عالمه دلتنگی در قلبم نهفته !

مگر میشود بی نفس زندگی کرد،

ای که تو هستی نفس در سینه ام!

مگر میشود بی عشق زندگی کرد،

ای که تو هستی تمام زندگی ام!

مگر میشود بی یار زندگی کرد؟

ای که تو هستی تمام هستی ام!

مگر میشود بی تو زندگی کرد ؟

نه من حتی نمیتوانم فعل نتوانستن را

در هوای بی تو بودن صرف کنم!

مجرمی نیستم که اسیر تنهایی شوم ،

فراری میشوم ، باز هم در به در این دنیا و یک دیوانه ی زنجیری میشوم ،

تا در این حال و هوای جنونم تو را پیدا کنم....

مگر بی تو بودن میگذارد که خوشحال باشم؟

آب خوشی نیست که بی تو از گلویم پایین رود،

هر چه شود محال است عشق تو از قلبم بیرون رود!


[ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 19:8 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

باز هم میخواهمت

بیهوده میگردم به دنبالت،

وقتی نیستی ، بیهوده نشسته ام چشم به راهت

شاید وقت این است که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم

تنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشم

دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ،

فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ،

مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ،

چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم؟

پیش خود میگویم شاید فردا بیایی ،شاید هنوز هم مرا بخواهی !

تقصیر دلم بود نه چشمانم ،

این قصه که تمام شد، باز هم اگر بخواهی میمانم

نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ،

شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ،

شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم،

این حال و روز من است ،

نیستی که ببینی این روزهای بی تو بودن است

تمام هستی ام تویی ،از لحظه ای که نیستی ،

انگار که من نیز نیستم ، انگار مدتی را با عشق زندگی کردم و

 بعد از تو ،مال این دنیا نیستم !

از آغاز نیز اهل دیار تنهایی بوده ام ،

تو رهگذری بودی و من با تو مدتی آشنا بوده ام

از کجا میدانستم اهل دل نیستی ،

عشق را نمیشناسی و با من یکی نیستی ،

از کجا میدانستم که تنها میشوم ،

من بیچاره باز هم بازیچه دست غمها میشوم !

بیهوده میگردم به دنبالت ،

با وجود تمام بی محبتی هایت ، باز هم میخواهمت....

[ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ 21:17 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

دلگرفته . . .

این هوا ، هوای دلگیریست ، فصل قلبم پاییزیست.
آسمان قلبم ابری است ، دلم گرفته ، این چه دردیست.
این چه دردیست که بی دواست ، با گریه هایم هم صداست، کسی نیست اینجا ، که آرام کند دلم را.
کسی نیست اینجا که پاک کند اشکهایم را ، بشنود درد دلهایم را.
از غم نمینویسم ، اما دلم پر از غم است ، از اشک نمینویسم اما آن قطره هایی که از چشمانم میریزد نامش اشک است.
من که حرفی نمیزنم ، بغض گلویم را گرفته ، پس بخوان درد دلم را ، دردی که بر روی کاغذ خیس نوشته ام ، تو که با غم بیگانه نیستی ، اگر امروز شادی فردا همنشین غمهایی ، تو که امروز از اشکهای من میخندی فردا خودت اسیر اشکهای چشمهایت خواهی شد.
چرا به بیراهه میروم ، دلم گرفته ، به دنبال آشیانه میروم ، آشیانه من کجاست ، دل من خسته و تنهاست ، کسی میشوند فریاد مرا ، نه عزیزم اینجا سرزمین غمهاست.
بگذار اشک بریزم نگو طاقت دیدن اشکهایم را نداری ، به خدا تو حال مرا نداری، تو جای من نیستی و قلب شکسته در سینه نداری ، این تنها راه آرامش است ،دلم گرفته، به خدا این تنها راه شکستن بغض کهنه است.
نمیدانی چه حالی دارم ، تمام لحظه هایم را با دلی گرفته میگذرانم ،میترسم دیگر معنی لبخند را ندانم…نگو که چرا از اشک مینویسم ، تو که خودت روزی اسیر غم ها بوده ای ، نگو که چرا اینقدر غمگین مینویسم.
[ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 17:27 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

من برگشتم ...

 

سلام به همه ی دوستای خوبم ، سال نو همگیتون مبارک.

از خدای بزرگ میخوام که همتون به آرزوهاتون برسید . بهترینها را واسه همگیتون آرزومندم.

از همه ی دوستای عزیزم ،  دوستای خوبی که هیچوقت منو تنها نذاشتن ، دوستانی که هرگز لطف و محبتشونو ازم دریغ نکردن، از همگیتون سپاسگذارم.

راستش توی آپ قبلی گفته بودم ، دارم میرم ، شاید ، واسه همیشه.

گاهی اوقات میشه که همه ی ما به خاطر یه مسئله ، حالا مسئله ایی مهم یا غیرمهم ، عجولانه و بدون فکر تصمیم میگیریم و رفتن من هم همینطور بود.

واسه یه موضوع که وقتی الان بهش فکر میکنم میبینم موضوع زیاد مهمی نبود ، هر چند که همون لحظه که اون مشکل واسم پیش اومد ، منو به هم ریخت .

از بین کامنتهایی که شما دوستای خوبم ، محبت میکردین و واسم میفرستادین  ، کامنتهای زیادی بود که از رفتنم ناراحت بودن و ازم میخواستن که برگردم.

و من هم تصمیم به برگشتن گرفتم.

همتونو دوست دارم.

 

 

 یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشندیادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشندیادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرمکه من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهدیادم باشد که خودم با خودم مهربان باشمچرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

 

 

 

 

 " عذر خواهی میکنم ، چون سرعت نتم پایین هست ، نتونستم بهتون خبر بدم.

به بزرگواری خودتون منو ببخشید. "

 

[ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ 3:25 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

شاید ، پست آخر ...

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم.

دوستای خوبی که هیچوقت منو تنها نذاشتن و همیشه در کنارم بودن و چه مواقعی که بهشون سر میزدم و چه مواقعی که بهشون سر نمیزدم ، با حضور گرمشون منو شرمنده میکردن.

شاید ، شاید که نه ، به احتمال زیاد ، این آپ آخرمه.

میخوام وبلاگمو به یه دلیل شخصی که از گفتنش معذورم و نمیتونم بهتون بگم ، تعطیل کنم،

دوستای خوبم واسه همتون آرزوی خوشبختی و سرافرازی را دارم و از خدای مهربون میخوام که همیشه

یار و یاورتون باشه.

مدتی هست دلم بدجوری گرفته.

همتونو دوست دارم.

امیدوارم به هرچیزی که لایقش هستید برسید.

راست میگن خداحافظی سخته ، ولی چه میشه کرد ، باید رفت ....

امشب کلی اپ کردم. اینا آپای آخرمه.

ببخشید که بهتون خبر ندادم، چون دل کندن واسم سخته.

ازخدای بزرگ خواهان سعادت شما عزیزان هستم.

فقط بدونین خیلی دلم واستون تنگ میشه به خصوص

مطالبتون و خاطره ی این کلبه ی کوچک و همسایه هایش از یادم نخواهد رفت .

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 0:22 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

اگر سهم من از این همه ستاره

سوسوی غریبی است

غمی نیست !

همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است .

 

                                    سلام ای غروب غریبانه دل 
                       سلام ای طلوح سحرگاه رفتن
                                        سلام ای غم لحظه های جدایی
        خداحافظ ای شعر شب های روشن  
 
                                   خداحافظ ای شعر شب های روشن  
                                 خداحافظ ای قصه عاشقانه
                      خداحافظ ای آبی روشن عشق
                                   خداحافظ ای عطر شعر شبانه
 
خداحافظ ای همنشین همیشه
                      خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
                                           تو تنها نمی مانی ای مانده بی من 
   تو را می سپارم به دل های خسته
 
تو را می سپارم به مینای مهتاب
                                    تو را می سپارم به دامان دریا
                             اگر شب نشینم، اگر شب شکسته
                                   تو را می سپارم به رویای فردا 
 
  به شب می سپارم تو را تا نسوزد
                     به دل می سپارم تو را تا نمیرد
                                   اگر چشمه واژه از غم نخشکد
                                   اگر روزگار این صدا را نگیرد
 
                                   خداحافظ ای برگ و بار دل من
                                     خداحافظ ای سایه سار همیشه
                  اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
                                   خداحافظ ای نو بهار همیشه 
 
[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 0:12 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

چه کسی فهمید ...

 

چه کسی فهمید درد دلم را در آن شب بارانی
چه کسی دید اشکهای مرا در زیر قطره های باران
چه کسی شنید صدای ناله دلم را ، چه کسی حس کرد سردی دستهایم را
هیچکس نبود در آنجا ، من بودم و یک دل تنها
غمها مرا رها نمیکنند، غصه ها مرا صدا میکنند ، تنهایی مرا در میان خودش میگیرد حس میکنم بغض ، گلویم را میفشارد و قلبم تند تند میتپد
به عشق تو میتپد ، از دلتنگی تو اینگونه پریشانم
نمیدانم چاره ی کار چیست ، وقتی دلت با من نیست
نمیدانم دردم را به چه کسی بگویم ، وقتی همزبانی نیست
چه کسی فهمید خیسی چشمهایم به خاطر چیست،
آن شعر تلخی که بر روی آن کاغذ خیس نوشته شده از کیست !!!

چه کسی شنید صدای فریاد مرا در زیر باران ، فریادی که گویا تنها ، خدا بود که شنید، حال مرا که دید ، از پریشانی من گریست .

چه کسی فهمید من چه میخواهم ، از کجا آمده ام و در جستجوی چه هستم .

 

[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 0:2 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

...

 

دستم بـه سمـت ِ تلفُـن مـیرود و

بـاز می‌گـردد

چـون کودکـی که به او گفته‌اند

شیرینـی روی میـز

“مــال ِ مهمان‌هـاست”

[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 0:1 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

انسانــ ها هر از چند گاهـﮯ ...

 

انسانــ ها هر از چند گاهـﮯ ، از جایے مے افتند ...


از پـا ...



از نفســ ...



از لبـﮧ پرتگاه...


ازاین ور بومــ ...


از دماغــِ فیلْــ ...


از چالـﮧ به چاه ...


از عرشــ به فرشــ ...


از چــشــمــ ...


از چــــشــــمـــ ...

از چــــشــــــمـــــ ...

 

[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 0:0 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

چهـ ـ دُنـ ـیآیـ ـ عَجیبـ ــی استـ ـــ ...

 

چهـ ـ دُنـ ـیآیـ ـ عَجیبـ ــی استـ ـــ

هَروَقـــــتـــ حَرفـــــ دِلَمـــ ــ رآ زَدَمـ ــ ـ ، دلَتــــ رآ زَدَمــــ ...

[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 0:0 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

من و تو ...

من و تو ...


يـہ عـكـس 2 نفـــره

 

بـہ ايـن دنيـ ــا بـدهکـ ـاريـمــ ... !!!

[ شنبه 1390/11/29 ] [ 23:59 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

جدیداً ...

 

جدیداً با دیوار حرف میزنم ...


میدونے ... از شخصیتش خوشم اومده یه جورایے !!!


محکمه ... ! ثابته ... ! آرومه ... !

غلط نکنم اونم از من خوشش اومده ...!!!

[ شنبه 1390/11/29 ] [ 23:58 ] [ Mehrnoosh ] [ ]

می خواهم ياد بگیرم ...

 

می خواهم ياد بگیرم ...

می خواهم به خودم آموزش بدهم ...

اگر در رابطه اي "حرمتم " زیر سوال رفت ...

اگر در رابطه ایی بی احترامی شد ، حتی به شوخی !

برای همیشه با آن رابطه خداحافظی کنم ...

!... و به طور احمقانه اي منتظر معجزه نمانم!

آب رفته به جوی باز نگردد !

 

[ شنبه 1390/11/29 ] [ 23:56 ] [ Mehrnoosh ] [ ]